تبليغاتX
من آن نيستم که می نمايم
من آن نيستم که می نمايم
"در مورد همه چی از کوانتوم و کوارک تا کله پاچه و جامعه!"


پیوندها
سايت رسمي احمد شاملو
مجموعه اشعار شاعران معاصر و شاعران جوان





Birolmali Topsites
Birolmali Topsites

Human Rights
صبحانه
چاي بخور، غصه نخور
You are not alone
آرامتر از نبض يک مرده
الپر
بيلي و من
پندارهای آرایه
پوتين
جمهور
حرفهايم خواندني نيستند
حسين خداداد
دفتر بي مخاطب
زیتون
سينه چاک
شبنامه ها
فرشته قاضي
نامه هاي قديمي
نقطه ته خط
وب نوشته ها
وبلاگ گيليران
آزادي شما شبحي بيش نيست
آسمان من
آموزش و توانبخشي
استيجه
اکنون
اميد معماريان
ايمان امروز
باباي نيلوفر
باي بک، Bay Bak
بهانه های غربت
بيتا بخشنده
پژواک خاموش
تست دمکراسي
جوانان ايران زمين
حرف حساب
حقايق پنهان
دست نوشته هاي خواندني
دلشدگان
رباتيک و هوش مصنوعي
روزی روزگاری باران
رهايي
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سردبير خودم
سرزمين آفتاب
شبدر، بياني از دلتنگي ها
فرسان
گشت و گذار
گفتار نيک
لحظه (صادق)
لحظه (آذین)
مجتبي سميعي نژاد
مصطفي معين
منم کلئوپاترا، دختر فيليپ
مهر
مي خواهم زندگي کنم
نقش خيال
نقطه ديد
نهایت زندگی
نیمه گمشده
وب سايت گيليران
ورود ممنوع
هادي رامش
ياد من باشد...
It's dark, so we shan't be seen!

زمین می داند این را، آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی،
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.
به پيشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره می آید.
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند، راه می بندد،
به رویم سرد می خندد،
به کوه و دره می ریزد، طنین زهر خندش را
و بازش باز می گیرد.
دلم از مرگ بیزار است،
که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است.
...
هزاران چشم گویا و لب خاموش،
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم گه پیش می راند.
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

خوشبخت آنکه کره خر آمد، الاغ رفت!
- هر چند فقط شیش هفت ماه از آخرین پستم گذشته ولی خب گفتم بیام تا یه دیداری تازه کرده باشم با دوستان، البته از شواهد و قرائن این طور بر میاد که برخی، از جمله سینه چاک، این سرای فانی رو ترک گفته و غفلتن به دیار باقی شتافته (بخوانید من یقرا فاتحه مع الصلوات)،  ولی خدا رو چه دیدی، این سینه چاکی که ما شناختیم، نه زنده بودنش به کسی مربوطه، نه زنده نبودنش. اصلن به من چه؟ (خر ما از کره‏گی دم نداشت!) خوشبختانه بقیه‏ی اونایی که تو لیست دوستان هستن سر و مر و گنده دارن کارشونو می‏کنن.

- این که می‏گویند، آن، خوشتر ز حسن     یار ما، این، دارد و آن، نیز، هم! (علامت گذاری‏ها رو حال کردی؟!)

- یه چسب قطره‏ای خریدم ژاپنی‏ی اصل، بدبختانه یه سوزن ته گرد همراشه که هر چی تو بروشورش گشتم که ببینم باهاش چی کار باید بکنم چیزی دستگیرم نشده، برا همین، خودم یه کاربرد توپ براش پیدا کردم. (خیــــــــــــلی حال میده! )

- این هامون ما که خیلی دوسش دارم یه وبلاگ زده این هوا، از اونجایی که خودم فراری بودمو در تعقیب و گریز به سر می‏بردم فرصت نشد که بهتون معرفیش کنم. قبلن تو این آدرس بود. (پرسپولیسیه مثه خودم)

- گویا آرایه قراره بازیگر بشه. (طفلک کارگردان!)

- گاز ما وصل شده (دیگه از چادر سرخپوستیم میام بیرون)، گاز شما وصل شده؟ گاز اینا وصل شده؟ گاز اونا وصل شده؟ گازت بگیرم؟

- فردا میرم همدان (30 درجه زیر صفر)

- خیلی عصبی شدم از این پست عرفان.

-----------------------------------------
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
(شاملو)
------------------------------------------

2نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386   توسط مانی جوادی | 
آذربایجان آذربایجان
دشت‏هایت سرسبز، باغ‏هایت پر میوه، خانه‏هایت آباد، رخسار دخترانت گلگون، سینه‏ی پسرانت پر غرور باد.
پاینده باشی ای سرفراز.

------------------------------------------
در آن سوی کوه‏های سرد و مه‏آلود
به سوی دخمه‏های ژرف و غارهای کهن
رهسپاریم پیش از دمیدن صبح
در طلب گنجی که از آن ماست
و دیری است فراموشش کرده‏ایم.

(جی.آر.آر.تالکین - مجموعه‏ی ارباب حلقه‏ها - کتاب آنجا و بازگشت دوباره)
------------------------------------------

2نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386   توسط مانی جوادی | 
مار مست
شب نشده بو دش، سر کوچه د راز کشیده بودمو برا خودم میشن گیدم  پری درازه داشت هیس هیس زنون رد میشدش.
- چشاشو! استامینوفن کدئین، وای بخورمت، دمشو ببین، نازکی‏ی کرم گیلاس، شکمشو، به صافی‏ی شیلنگ، ای جون بنیشمت، نیششو، آخ بلیسمت
- گمشو مشنگ
- الاهی موش بخوری اینجوری وول نزن که دلمو به آتیش میکشی
   مصراع : تو منو دیوونه کردی ای دل ای دل
- باز تو اکس زدی الدنگ؟
- اکس اکس اکس، امشب بیا به سوراخم.
- بی تربیت

---------------------------------------------
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه‏ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است

(حافظ شیرازی)
---------------------------------------------

2نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386   توسط مانی جوادی | 
تو همونی!
اون : من از پکیج‏های شما فقط حسابداری‏ی مالی رو میخوام، با تخفیف چند؟
این : پکیج مالی بدون بهای تمام شده میشه دو و نیم میلیون که چون با هم سلام علیکی داریم ده درصد تخفیف برات در نظر می‏گیرم.
اون : دو و نیم میلیون برای همین یه سی دی که دویست سیصد تک تومنی قیمتشه؟
این : ببینم تو به کی رای دادی؟
اون : به فلانی.؟
این : الاغ! کی گفته این سی دی رو بهت میدم!

--------------------------------------------
قصه‏ی من و غم تو قصه‏ی گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه‏های مرگه
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده‏ی من
همیشه میون قاب خالی‏ی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میذاره
کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده سر آفتاب‏گردونامون
کاش میشد دوباره باغچه پر گل‏های تو باشه
غنچه‏ی سفید مریم با نوازش تو وا شه
کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره
کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره

(سیاوش قمیشی!)
---------------------------------------------

2نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386   توسط مانی جوادی | 
خریت احمقانه
پیدات می‌کنم، پیدام می‌کنی، شاید با یک حادثه، شاید از دل یک ماجرا، این آخرین تلاش منه.
یک، دو، سه، چهار، گذشت و رفت.
من، همه‌ی فنون ساحری‌ی در دسترس بودن رو به کار بردم و اینجا لخت لخت ایستادم، هر خر کوری منو میبینه، فقط چشمت رو باز کن، زودتر، تا انگشت بهم نکردن یا 110 نیومده سراغم!
بجنب!

--------------------------------------------------------------
- ای محبوب من، به من بگو امروز گله‌ات را کجا می‌چرانی؟
هنگام ظهر، گوسفندانت را کجا می‌خوابانی؟
چرا برای یافتنت، در میان گله‌های دوستانت سرگردان شوم؟
- ای زیباترین زن دنیا، اگر نمی‌دانی، رد گله‌ها را بگیر و به سوی خیمه‌ی چوپانها بیا
و در آنجا بزغاله‌هایت را بچران.

(غزل غزلها آیات 7 و 8 از سرود اول - سلیمان نبی)
--------------------------------------------------------------

2نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386   توسط مانی جوادی | 
پايان شب
باران، نم نم مي‌باريد. سقف، قيرگوني نشده بود. آب، قطره قطره به راهرو مي‌چکيد. چليک، چليک، چليک ...
همه ساکت مانده بوديم. هيچ کس نمي‌خواست برايش آواز بخوانم. ديوار سرد بود. پارچ خالي بود. از نوبت غذاي ظهر، تکه ناني باقي بود. پوتين‌ها، بر پشت بام راه مي‌رفتند. شالاپ، شالاپ، شالاپ ...
آن سوي ديوارهاي من، آن طرف‌تر، دورتر از ديوارهاي همسايه‌هاي من، دورتر، تو در چهار ديواري‌ي خود، در چه حالي بودي؟ از راهروي پشت ديوارهاي تو، صداي آب مي‌آمد؟ مي‌آمد، مي‌آمد، مي‌آمد ...

---------------------------------------
آن من است او، هي! مبريدش
جان من است او، هي! مزنيدش

(مولوي - ديوان شمس)
---------------------------------------

2نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385   توسط مانی جوادی | 
تولدي ديگر
بادا درود بر من، روزي که زاده شدم! ...

- اين عکس بچه ترسون که دیگه نمي‌بينين مال منه، تازه عکاسش کلي هنر خرج کرده طفلک.
- يه کوله پشتي خريدم اين هوا، در ضمن سال ديگه قراره یه کفش کوه بخرم. (اي ول، سال ديگه ميرم اورست!)
- فکر مي‌کنم به خاطر کم بودن فشار هوا نشه از اورست با چتر به پايين پريد ولي کار خدا رو چي ديدي، شايد هم بشه، براي همين دارم تو دوره‌ي پاراگلايدر ثبت نام مي‌کنم. (نگران نباشين، هيچ وقت تو قزوين فرود نميام.)
- سينه چاک، هنوز! زنده‌ست.
- نقش خيال، رفته به خونهي جديد.
-
- اي حقوق بشر، دو سال پيش بهت گفته بودم که خر خودتي! (بدون لينک!)
-

------------------------------------------------------
مرگ آن‌گاه پاتابه همي گشود که خروس سحرگهي
بانگي همه از بلور سر مي‌داد -
گوش به بانگ خروسان در سپردم
هم از لحظه‌ي ترد ميلاد خويش...

(احمد شاملو - با تخلص خونين بامداد! - حديث بي‌قراري‌ي ماهان)
-----------------------------------------------------

2نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385   توسط مانی جوادی | 
فرود به سبك عزراييل!
از فرشته‌هاي خدا، عزراييل دوست داشتني‌ترينه. اولين باري كه به طرز عجيب غريبي ديدمش، 16 سال بيشتر نداشتم. از اون وقت تا حالا هيچ فرشته‌ي ديگه‌اي رو تا اون حد با حال و شوخ طبع نديدم. هيچ وقت نديدم كه موقع فرود چترش درست باز بشه؛ همين طور با سرعت مياد پايين و ... بوم! بعدش چترش باز ميشه! خودش بهش ميگه قارچ هسته‌دار! (به خاطر فرودهاي آن چناني آن عالي‌جناب، يه بار ديوار حياطمون ريخت يه بار ديگه هم سقف خونمون ترك برداشت.)(اي واي نه، ديوار حياطمون رو عزازيل خراب كرده بود، اي حافظه!)
ها، بقول عزراييل عزيزم، هيچ كاري تو دنيا به اندازه‌ي مردن خنده‌دار نيست. به نظر من قشنگ‌ترين طنزيه كه خدا نقشه‌ي اونو ريخته و با حال‌ترين فرشته‌ي خدا اون رو اجرا مي‌كنه.
بعضي از جونورا از جمله آدما موقع مردن ارضا مي‌شن، بعضيا جيش مي‌كنن، بعضيا گلاب به روتون، مي‌رينن! بعضيا هم اونقدر ضد حالن كه هيچ كاري نمي‌كنن!
خب شما فكر مي‌كنين وقتي كه جنگ بشه توي كدوم دسته از جونورايين؟ (من ضد حالم!)

-----------------------------------------
عاشقم و عاشق تو، از همه ديوونه‌ترم
قرارمون يادت نره، دير نكني منتظرم!
-----------------------------------------

2نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385   توسط مانی جوادی | 
كي بود؟
عيبي يوخ بابا!

-------------------------------
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر، سياه كاري
وز نفخه‌ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماري
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه‌ي نيلگون عماري
از اختر دل فسرده ياد آر
ياد آر، ز شمع مرده، ياد آر

-------------------------------

2نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385   توسط مانی جوادی | 
اين طور اومدنم يه جورشه!
---------------------------------
گـويـنـــد مــرا چــو زاد مـــــــادر
پستان به دهن گرفتن آموخت!
---------------------------------

2نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385   توسط مانی جوادی | 
ديدن صدا

-روزي موعظه مي‌نمودم جماعتي را از مردان اندر باب عشق، در پاي کوه. هوا بسي فرحبخش بود و زمين نيز بشکفته بود از شکوفه‌هاي لاله و لادن و شقايق و سوسن و حميرا و نرگس، و نسترن، اي عشق من، حرفي بزن، بگو تو رو به خدا، اين اداها، چي چيه... از دوردست به گوش مي‌رسيد.
به اين کار (موعظه) مشغول بوديم که ناگاه بوالفضولي سراسيمه و رسن به دست به مجلس ما در آمد.
من: چه شده اي بوالفضول، مي‌خواهي مرا دار بزني؟
بوالفضول: نه سرورم.
من: پس تصور چه امر مهم ديگري آيا در ذهن معيوب توست که اين گونه داخل شدي؟
بوالفضول: در پي خر خويش مي‌گردم.
من: که دارش بزني؟
بوالفضول: که پيدايش کنم.
من: بيا روي اين (سنگ) بنشين تا شايد انشاءالله برايت پيدا کنم.
من: خب جماعت، در اين بابت چه بسيار سخن‌ها گفته‌اند و چه بسيار گفته‌ام. اکنون بگوييد، کدامتان تا به حال عاشق شده‌ايد؟
جماعت منهاي يک نفر: ...
يک نفر منهاي جماعت:
من: اي تو آن يک نفر!
يک نفر: من؟
من: نه اون يکي
يک نفر ديگه: من؟
من: نه، اون ريش و پشمي رو مي‌گم.
ريش و پشمي: من؟
من: بله همين تو، آيا تا کنون عاشق نشده‌اي؟!
ريش و پشمي: معلومه که نه، عشق و عاشقي مال قرتي‌هاست.
من: بوالفضول!
بوالفضول: بله سرورا
من: بگير او را به رسنت ببند که همانا خر گمگشته‌ي تو، هم اوست.
بوالفضول: آ شيخ
من: بنال
بوالفضول: خر من ماده بود!

---------------------------------------------
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وانکه اين کار ندانست در انکار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه‌ي ماست که در هر سر بازار بماند
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق اوست
جاودان کس نشنيدم که در اين کار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوش‌تر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

(حافظ)
--------------------------------------------

2نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
مريم مجدليه (قسمت چهارم)

... کويسپل به خاطر داشت که همکارش اچ. سي. پواخ (H.C. Puech)، با استفاده از بررسي‌هاي محققي فرانسوي به نام جين دورسه(؟) (Jean Doresse)، تکه‌هاي مکشوفه‌ي انجيلي را که در سال 1890 کشف شده بود، به نام انجيل توماس، شناسايي کرده بوده است. اما حالا، کشف اين انجيل به صورت کامل، پرسش‌هاي جديدي را مطرح مي‌کرد.
آيا عيسي (به عبري: يسوع، به معني ناجي، رهاننده) (Jesus)، آن طور که در ابتداي کتاب آمده است، برادري دوقلو داشته است؟ (البته کويسپل اشتباه مي‌کرد شايد متوجه نبود که آن چه به عنوان دوقلو ترجمه کرده بود بخشي از اسم توما يا توماس بوده است:  Didymos Jodas Thomas) آيا اين نوشته مي‌تواند يک کتاب معتبر از تعليمات عيسي باشد؟
با توجه به عنوانش، آن کتاب، انجيلي ست به روايت توماس (به عبري: توما)، در ضمن بر خلاف انجيل‌هاي عهد جديد، اين متن خود را يک انجيل سري مي‌خواند.
البته کويسپل دريافت که اين انجيل شامل مطالب بسياري ست که در انجيل‌هاي چهارگانه‌ي عهد جديد نيز ذکر شده اند، منتها با شکل و ساختاري ديگر و هم چنين با گوشه‌هاي متفاوتي از نقطه نظر معنا. به عبارت ديگر، کويسپل فهميد که اساسا ديدگاه‌هاي اين متن با ديدگاه‌هاي انجيل‌هاي ديگري که به عنوان اناجيل چهارگانه مي‌شناسيم، کاملا متفاوت است. به عنوان نمونه، "عيساي جاوداني" (Living Jesus)، مانند "ذن کوان" ها، بسيار پر رمز و راز سخن مي‌گويد:
"نقطه‌ي پايان، همان نقطه‌ي آغاز است." يا "مبارک باد آن کس که پيش از بود شدن، بوده است." و ...
انجيل توما، همان که کويسپل در دست داشت، فقط يکي از پنجاه و دو دست نوشته‌اي بود که در نج حمدي (Naj Hammadi) کشف شده بود.
انجيل فيليپ کتاب ديگري از آن مجموعه است که همان استيل نگارش انجيل توما را دارد و درباره‌ي اعمال عيسي و گفتارش، نوشته شده است. کاملا متفاوت از انجيل‌هاي عهد جديد:
"هميشه اين سه نفر همراه او بودند: مادرش مريم، خواهرش و مجدليه، همان کسي که همسرش (هم نشينش؟)(Companion)خوانده مي‌شد. هم خواهرش و هم مادرش و هم همسرش، مريم نام داشتند."
"... همدم منجي (Savior)، مريم مجدليه بود. مسيح او را بيشتر از همه‌ي حواريون دوست داشت و اغلب بر لبانش بوسه مي‌زد. تا بدان حد که بقيه حسادت مي‌کردند. از او پرسيدند، چرا او را بيشتر از همه‌ي ما دوست داري؟ منجي پاسخ داد: چرا شما را به اندازه‌ي او دوست ندارم؟ هنگامي که يک کور و يک بينا هر دو در تاريکي باشند، هيچ فرقي با هم ندارند. آن هنگامي که روشنايي بيايد، آن که بينا است نور را خواهد ديد در حالي که کور هم چنان در تاريکي باقي خواهد ماند."
...(ادامه دارد)

- راستي که ترجمه‌ي اين جور متن‌ها خيلي سخته.
- فعلا اونقدر وقت ندارم که راجع به نظريه‌ي دن براون راجع به مريم مجدليه و آيين مهر و مراسم چاک زدن لباس و ستاره‌ي پنج پر و گل رز چيزي بنويسم. فقط مريم در مورد خود مي‌گويد:

Miryaiam I, of the Kings of Bable a daughter, a daughter of Jerasalem's mighty rulers.
منم مريم، دخترى از تبار پادشاهان بابل، دخترى از تبارِ حاکمان مقتدر اورشليم.

------------------------------
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم که صبا چاک زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه

(حافظ)
------------------------------

2نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
مريم مجدليه (قسمت سوم)
... محمدعلي، به خانه‌اش در القصر برگشت. او پوشش چرمي پاپيروس‌ها را باز کرد و کتاب‌ها را مانند زباله‌اي به روي توده‌ي پوشال‌هايي که نزديک اجاق آشپزخانه بود انداخت. مادر محمدعلي، به نام ام‌احمد، اعتراف کرد که بيشتر پاپيروس‌ها را در اجاق انداخته و از آن‌ها براي شعله‌ور کردن آتش اجاق استفاده کرده‌است.
چند هفته‌ي بعد، همان‌گونه که محمدعلي شرح مي‌دهد، او و برادرهايش، احمد اسماعيل، قاتل پدرشان را به چنگ آورده و او را کشتند. مادر آنها، قاتل را شناسايي کرده و به آن‌ها خبر داده بود و از آن‌ها خواسته بود که مترصد فرصت براي انتقام باشند. آن‌ها به دستور مادرشان عمل کرده و پس از کشتن احمد اسماعيل، اندامش را بريده، سينه‌اش را دريده و قلب او را از سينه‌اش خارج کردند و همان‌گونه که رسم آن‌هاست، آن را خوردند.
محمدعلي از ترس اين که مبادا پليس، به دليل بازجويي از آن‌ها، خانه را بگردد و کتاب‌ها را پيدا کند، از کشيشي به نام القاموس باسيليوس عبدالمسيح (al-Qummus Basiliyus Abd al-Masih) خواست تا يک يا چند عدد از آن‌ها را براي او نگه‌دارد.
در مدتي که محمدعلي و برادرهايش براي قتل تحت بازجويي بودند، رقيب (Raghib)، استاد تاريخ همان ناحيه، يکي از کتاب‌ها را ديد و دريافت که بسيار با ارزش هستند. يکي از کتاب‌ها را از القاموس باسيليوس گرفته و براي يکي از دوستانش در قاهره فرستاد تا قيمت آن را معلوم کند. کتاب مزبور در بازار عتيقه‌جات مصر به فروش رفت.
خيلي زود نسخ خطي به وسيله‌ي مامورين دولتي مصر ضبط شدند به اين صورت که در نقطه‌ي اوج اين اتفاقات تاسف‌بار، آن‌ها موفق شدند کتاب فروخته شده را مجددا خريداري کنند و ده عدد و نصفي از سيزده کتاب در چرم پيچيده شده را کشف و مصادره نمايند.
مامورين، کتاب‌ها را به موزه‌ي قبطيان در مصر سپردند اما بخش اعظم سيزدهمين کتاب مقدس، شامل پنج متن فوق العاده شگفت‌انگيز، از مصر خارج شده و براي فروش به آمريکا قاچاق شد. بزودي اخبار مربوط به اين کتاب به پروفسور جيلس کويسپل (Gilles Quispel)، استاد برجسته‌ي تاريخ مذاهب در آترخت (Utrecht) هلند رسيد. کويسپل، مشتاق براي تحقيق، بنياد جانگ (Jung Foundation) در زوريخ را متقاعد کرد تا کتاب خطي را خريداري کند.
پس از اين که کويسپل به آن دست يافت، متوجه شد که بعضي از صفحات آن مفقود شده‌اند. بنابراين در بهار سال 1955 براي رفتن به موزه‌ي قبطيان، به سمت مصر، پرواز کرد. به محض رسيدن به مصر، به موزه رفت و تصاوير مربوط به بعضي از متن‌ها را قرض گرفت و با شتاب به هتل محل اقامتش رفت تا رمز آن‌ها را کشف کند.
اولين خط را که خواند، با وحشت از جا پريد. ناباورانه به آن نگاه کرد:
"اين نوشته، اسراري ست که عيساي جاوداني (Living Jesus) برشمرد و از دوقلوها، يوداس توماس (Jodas Thomas)، آن‌ها را به رشته‌ي تحرير درآورد."... (ادامه دارد)

- يه باشگاه بدنسازي اين نزديکي‌ها پيدا کردم، فقط مونده که برم ثبت‌نام کنم.
- نمي‌دونم کي به اين بچه‌ها ياد داده به جاي ماماني بگن ماني؟ اونوقت من طفلک بايد حسابي تو خيابون خيط بشم.
- دلم مي‌خواد برم قهوه‌خونه ولي اسم شب رو فراموش کردم!

--------------------------------------
وه! چه بي رنگ و بي نشان که منم
که ببيند مرا، چنان که منم؟
گفتي اسرار در ميان آور
کو ميان اندر اين ميان که منم؟!

(مولانا - ديوان شمس)
--------------------------------------

2نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
مريم مجدليه (قسمت دوم)
هوا نم‌ناک بود. مه، روي آب پراکنده بود. نيمه تاريک بود. امواج آب، قايق کوچک را مانند گهواره‌اي به اين سو و آن سو تکان مي‌دادند. يک زن، با موهاي قرمز و يک مرد، با چهره‌اي شرقي-هندي، در ساحل، روبروي هم ايستاده بودند. چند نفر، آن دورتر، به آنها نگاه مي‌کردند. مرد، کف دو دست خود را به هم چسبانده و نزديک سينه‌ي خود گرفته بود. معلوم بود که با احترام و ارادت به زن مي‌نگرد. زن، پيشکشي در دست داشت. آن را در ميان پارچه‌اي پيچيده بود. با دقت و ظرافت، پارچه را به کنار زد. بسته‌اي در چرم پيچيده شده، نمايان شد. مرد با احتياط و به آهستگي، بسته را برداشت. خم شد. آن را بوسيد. به زن و به آن‌ها که دورتر ايستاده بودند، تعظيم کرد. زن گفت: کرايست (Christ) ترا رهنمون باد! مرد در ذهن خود تکرار کرد، کريشنا (Krishna). در قايق نشست. ايستاد. به اين‌سو، به راه دوري که در پيش داشت، خيره شد. لبخند زدم. گريه کرد... (ادامه دارد)

- تنم خيلي شل و ول شده، بهتره برم بدن سازي.

-----------------------------------
اي دوست من!
من آن نيستم که مي‌نمايم
نمود پيراهني‌ست که به تن دارم
پيراهني بافته ز جان
که مرا از پرسش‌هاي تو
و تو را از فراموشي من، در امان مي‌دارد.
آن من که در من است، اي دوست!
در خانه‌ي خاموشي ساکن است
و تا ابد آن‌جا مي‌ماند،
ناشناس و در نيافتني...

(خليل جبران-پيامبر و ديوانه)
-----------------------------------

2نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
مريم مجدليه (Mary Magdalene) قسمت اول

در دسامبر سال 1945 يک روستايي عرب، موجب شگفت‌انگيزترين کشف باستاني در مصر عليا شد. شايعات مختلف، باعث شد که چگونگي اين کشف مهم در پرده‌اي از ابهام باقي بماند. ضمن اينکه بعد از آن کشف اتفاقي، اشياي پيدا شده در بازار سياه به فروش رفتند.
براي سال‌ها، حتي، ماهيت اشياي کشف شده، ناشناخته باقي ماند. بنا بر يکي از شايعات، عرب مورد اشاره، خونخواه قاتل پدرش بوده، طبق شايعه‌اي ديگر، آن شخص در نزديکي شهر نج حمدي (Naj 'Hammádì) در کوه جبل‌التعريف (Jabal al-Tárif)، کوهي که به خاطر وجود بيشتر از 150 غار، مانند کندوي زنبور عسل به نظر مي‌رسد، آن چيزها را پيدا کرده‌است. بيشتر اين غارها برش خورده و نقاشي شده‌اند تا به عنوان گورهاي نزديک به شش سلسله‌ي مختلفي باشند که قدمت برخي از آن‌ها به 4300 سال قبل مي‌رسد.
سي سال بعد، خود آن شخص، محمدعلي سمان (Muhammad 'Alí al-Sammán)، اصل ماجرا را بازگو کرد.
کمي قبل از اينکه او و برادرهايش براي انتقام‌گيري از قاتل پدرشان دست به کار بشوند، شترهايشان را زين کرده به کوه رفتند تا مقداري خاک نرم که آن‌ها به عنوان کود براي باروري محصولات‌شان به کار مي‌بردند، به دست آورند.
اطراف يک تخته سنگ بزرگ را کندند و به يک کوزه‌ي قرمز رنگ سفالي رسيدند که بيشتر از يک متر ارتفاع داشت.
محمدعلي براي شکستن کوزه دو دل بود با اين تصور که ممکن است يک جن يا روح در آن ساکن باشد. اما در عين حال ممکن بود که پر از سکه‌هاي طلا باشد، کلنگ خود را بالا برد و با آن کوزه را تکه تکه کرد.
سيزده کتاب از جنس پاپيروس، پيچيده شده در چرم داخل آن بود... (ادامه دارد)

- ترجمه ي سختي بود.
- احتمالا مجبورم انگليسيم رو تقويت کنم.
- اگه اونقدر حوصله ندارين که قضيه رو تا آخر پيگيري کنين، بهتون بگم که اون کتابا مربوط مي‌شه به زندگي و آموزش‌هاي عيسي مسيح و انجيل‌هايي که قدمتشون از انجيل‌هاي چهارگانه‌ي متي، لوقا، مرقس و يوحنا بيشتره. در نوشته‌هاي به دست آمده، تصويري که از عيسي مسيح به ذهن متبادر مي‌شه خيلي با اونچه که از اناجيل چهارگانه فهميده مي‌شه، متفاوته...

- راستي سالروز تولد فروغ فرخزاد گرامي باد
...
و بدين‌سان‌ست
که کسي مي‌ميرد
و کسي مي‌ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي‌ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد
من
پري کوچک غمگيني را
مي‌شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني‌لبک چوبين
مي‌نوازد آرام آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه مي‌ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
(فروغ فرخزاد-تولدي ديگر)

--------------------------------------------
اي دردمند مرد، مشو خيره به طبيب
زيرا نشسته بر در، عيسي بن مريمي

(ناصر خسرو)
--------------------------------------------

2نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
يکي به نعل، يکي به ميخ

Of all the love I have won or have lost
there is one love I should never have crossed
She was a girl in a million, my friend
I should have known she would win in the end
I'm a loser
And I lost someone who's near to me
I'm a loser
...And I'm not what I appear to be
(The Beatles)

از ميان آن عشق‌هايي که باخته‌ام يا برده‌ام
از اين يکي نبايد مي‌گذشتم
او بي‌مانند بود دوست من
بايد مي‌دانستم که عاقبت او برنده خواهد بود
من باختم
و من، نزديک‌ترينم را از دست داده‌ام
من از کف دادم
و من، آني نيستم که مي‌نمايم...
(بيتل‌ها- اگه بهتر ترجمه مي‌کني، بکن!)

مي‌گويي: راستي، مي‌دونستي که دارم شوهر مي‌کنم؟
خب، بکن، به درک! فکر کردي که مي‌ميرم؟
نه، ببين!
من آرامم، آرام‌تر از نبض يک مرده...
(ولاديمير مايکوفسکي-به نقل از وبلاگ جلال)

من اين آروم بودنو دوست ندارم. من آروم نيستم. اصلا آروم نيستم.
گردباد از من آروم‌تره!
(سر فرانک-باز هم به نقل از وبلاگ جلال!)

--------------------------------------------------------------
گفتـه بـودي هـمـه زرقنـــد و فـريبنـــــد و فـسوس
سعدي آن نيست، وليکن، چو تو مي‌گويي، هست

(شيخ اجل)
--------------------------------------------------------------

2نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
صبا

مشروح اخبار:
- مهين اسکويي (هنرمند تئاتر) در گذشت.

- به جرج بوش الهام‌هايي شده که بزودي نتيجه‌ي اونا رو مي‌بينين.

- بنا به پيش‌بيني نوستراداموس، امسال (ميلادي) و سال بعد، سال باز آمدن مسيحه. (آمين)

- شبي مجنون به ليلي گفت: اي محبوب بي همتا!        ترا عاشق شود پيدا، ولي مجنون، نخواهد شد. (موثق بود!)

- روسيه داره اوکراين رو گاز مي‌گيره. (قبلنا گاز مي‌زد!)

- وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات، کند بودن خطوط اينترنتي در روزهاي اخير را به خاطر قطع بودن ارتباط شبکه‌ي دريايي امارات دانست. ( و در روزهاي قبل از آن را به خاطر وصل بودن آن!)

اخبار سياسي:
- مژگان از من جدا شده. (خيلي خصوصي بود ولي با اصرار خودش اينجا اعلام شد.)

اخبار ورزشي:
- جمعي از طرفداران تيم محبوب استقلال، عاجزانه از آقاي پروين خواستن که در تيم همچنين محبوب پرسپوليس باقي بمونه. (در اين صورت، قول دادن که باشگاه استقلال، دستمزدش رو، حتي تا سه برابر، پرداخت کنه!)
- بايرن مونيخ از فجر سپاسي دعوت کرد تا روز جمعه در مونيخ آلمان با آن تيم يک بازي دوستانه برگزار کند. (همچنين خواهش کرد تا فجر سپاسي با بازيکنان اصلي خود به آلمان برود!)

و اينک وضع هوا:
- فردا شب، شهاب سنگ مي‌باره. (اي هواي آلوده!)
- شرکت واحدي‌ها اعتصاب کردن. (معلومه که به هوا ربط داره)

پايان شبکه!

----------------------------------------------
اي پـادشــه خـوبـان! داد از غـــــم تنــــــهايي
دل بي تو به جان آمد، وقت است که باز آيي

(هايده!)
----------------------------------------------

2نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
هليم بوقلمون با گوشت تازه‌ي گوسفند!

خدام!

- اي شفتالو! اي هسته‌ي هلو! اي جکي جون! اي فسنجون! اي مارمالاد! اي سس سالاد! اي پاراشوت؟ اي دون کيشوت! اي بروس لي! اي هليم! اي عبدالحليم! اي مارادونه! اي هندونه!

--------------
...ديوونه
ديوونه!
ديوونه،
ديوونه...

(منصور!)
---------------

2نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
او مرا مي‌خواند (قسمت هشتم)
جنگ شروع شده بود، جنگ؟ بله، ولي نه مثل جنگ‌هايي که مي‌شناسيم.
دو طرف در سرتاسر کوه‌هاي البرز پخش بودن. درخشش همراهان ايليا، آن فرشتگان نگهبان آسمان و صداي فس فس سايه‌هاي سنگين، همه جا ديده مي‌شد و از همه جا به گوش مي‌رسيد، دشت‌هاي دلا و نونل، دامنه‌ي مردي بمردي، درازمرث و پايين کوه‌هاي کرف، بالاي چهار دره و در کمرکش تينه، بننک، سه تيجه، سيو گردن، چناينو، نوي، کوه‌ها و دشت‌هاي نوا، لاسم، ايرا، هفت تن...
با چه کلمه‌هايي مي‌تونم اون مبارزه رو وصف کنم؟ چطور مي‌تونيد فضا و مکاني رو به تصور در بياريد که اگه خودتون اون جا حضور داشتيد فقط طوفان وحشيانه‌اي رو مي‌ديديد که در اون، صاعقه‌ها، صخره‌ها رو از جا مي‌کنن و گردبادها، سنگ‌ها رو به پرواز در ميارن؟ ابرهاي سياه و سفيد به سرعت جابجا مي‌شن و از بالاي کوه‌ها مثل هيولايي به سمت شما ميان، شما رو در بر مي‌گيرن و از بالا، روبرو و از دو طرف‌تون رد مي‌شن و به پايين کوه مي‌ريزن و بالاخره در پايين دره‌ها آروم مي‌گيرن و دريايي از ابرهاي مرده در زير پاي شماست.
و چه مي‌شنيديد جز صداي شيون بادها، صداي فرو ريختن تخته سنگ‌ها و صداي به هم خوردن توده‌هاي ابر که انگار نيزه‌هاشون رو، تو تن هم فرو مي‌کنن و گاهي گرزهاي آتشين بر فرق سر هم فرود ميارن؟
... جنگ با شدت هر چه تمام‌تر ادامه داشت... (ادامه دارد!)

-سلام مي‌کنم به همه‌ي دوستاني که در اين چند وقت که نبودم جوياي احوال بودند و از اين که باعث نگراني دوستان عزيز شدم معذرت مي‌خوام.
-احتمالا بعضي از لينک‌هايي که دارم، تغيير کردن، براي همين، کمي مهلت مي‌خوام تا دوباره اونا رو روبراه کنم.
-معذورم از اينکه توضيح بدم که در اين مدت، چرا رفتم و چرا باز اومدم!.
بيت:
خر عـيسي گـرش به کـعبه بـرند     چون بـيايد، هـنوز خــــر باشد!
البته به من هيچ ربطي نداشت!
مثل:
العاقل يکفيه الاشاره!
مژده:
اي انسان‌ها، در حضور فرمانروا خاموش باشيد، زيرا او از جايگاه مقدس خود برخاسته است و بر زمين گام مي‌نهد.
(زکرياي نبي-500 ق. م. باب 2 آيه‌ي 13)

خداوند قادر متعال مي‌فرمايد: قاصد خود را مي‌فرستم تا راه را براي من آماده کند. سپس فرمانروايي که انتظارش را مي‌کشيد، ناگهان به خانه‌ي خود خواهد آمد. آن فرستاده‌اي که مشتاق ديدار او هستيد، خواهد آمد و ميثاق مرا، به شما، اعلان خواهد کرد.
اما کيست که بتواند آمدنش را تحمل کند؟ چون او همچون آتش سوزاني‌ست که فلز را تصفيه مي‌کند و مثل صابوني‌ست که کثيف‌ترين لباس‌ها را پاک مي‌کند.
او مانند کسي که فلز را تصفيه مي‌کند، پيشوايان ديني را پاک خواهد کرد!.
(ملاکي نبي- 400 ق. م. باب 3 آيات 1 تا 4)

Jesus took them all by stealth, for he did not appear as he was, but in the manner in which they would be able to see him. He appeared to them all. He appeared to the great as great. He appeared to the small as small. He appeared to the angels as an angel, and to men as a man. Because of this, his word hid itself from everyone. Some indeed saw him, thinking that they were seeing themselves, but when he appeared to his disciples in glory on the mount, he was not small. He became great, but he made the disciples great, that they might be able to see him in his greatness.
(The Gospel of Philip)

عيسي همه‌ي آنها را با راز در مي‌آميخت، چون که او، آن نمي‌نماياند که بود، اما به گونه‌اي که هر کدام مي‌توانست او را ببيند. بر همه آشکار بود. براي بزرگان، بزرگ مي‌نمود. از ديد حقيران، حقير بود. در نظر فرشتگان، فرشته‌اي و براي بشر، مانند بشري نمايان مي‌گشت. براي همين، سخنش بر همه مخفي ماند. در واقع بعضي او را ديدند، با اين تصور که خود را ديده بوده‌اند. اما وفتي در کوه، با هيبت و شکوه خود، بر حواريون ظاهر مي‌شد، هرگز حقير نبود! بلکه بسيار باشکوه مي‌شد، نه، بلکه حورايون را به جلال و شکوه مي‌رساند، تا او را در مقام باشکوهش ببينند!
(انجيل فيليپ)(احتمالا عربي من بهتر از انگليسي منه! براي همين متن انگليسي رو آوردم تا اگه خواستين خودتون ترجمه کنين!)

و بادا درود بر من! هنگامي که زاده شدم، هنگامي که بميرم و هنگامي که دوباره برانگيخته شوم.
(قرآن کريم-سوره مريم آيه 33)
-سال نو مسيحي بر همگان گرامي باد.
-----------------------------------------------------------------------
اگر فقط کساني را دوست بداريد که شما را دوست مي‌دارند، چه برتري‌اي بر ديگران داريد؟ خدانشناسان نيز چنين مي‌کنند! اگر فقط به کساني خوبي کنيد که به شما خوبي مي‌کنند، آيا کار بزرگي کرده‌ايد؟ گناه کاران نيز چنين مي‌کنند! اگر فقط به کساني قرض بدهيد که مي‌توانند به شما پس بدهند، چه هنر کرده‌ايد؟ حتي گناه کاران نيز اگر بدانند پولشان را پس مي‌گيرند، به يکديگر قرض مي‌دهند.
اما، شما، دشمنانتان را دوست بداريد و به ايشان خوبي کنيد! قرض بدهيد و نگران پس گرفتن نباشيد. در اين صورت پاداش آسماني شما بزرگ خواهد بود. زيرا همچون فرزندخواندگان خدا رفتار کرده‌ايد. خدا نسبت به حق‌ناشناسان و بدکاران هم، مهربان است. باران را بر همه مي‌باراند و آفتاب را بر همه مي‌تاباند. پس، مانند پدر آسماني خود دلسوز باشيد.
ايراد نگيريد تا ايراد نگيرند. محکوم نکنيد تا خدا شما را محکوم نکند. گذشت داشته باشيد تا نسبت به شما با گذشت باشند...

(بخشي از سخنان عيسي مسيح - انجيل لوقا باب 6 آيات 32 تا 37)
------------------------------------------------------------------------

2نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384   توسط مانی جوادی | 
او مرا مي‌خواند (قسمت هفتم)
بين صخره‌هاي بزرگ و پرتگاه‌هاي عميق دو سنگ بودم. هوا تاريک بود و مه همه جا رو فرا گرفته بود.
مام ايليا و دو همراه ديگرش با حضور ناگهاني باعث وحشت من شده بودن و من گيج و مبهوت به او نگاه مي‌کردم، که با اين که گذر ساليان موهاي بلندش رو کاملا سفيد کرده بود، اما هنوز ظرافت و زيبايي سالهاي جواني رو مي‌شد در چهره‌اش ديد.
حدود پنج سال از آخرين باري که اونو ديده بودم مي‌گذشت، از اون موقع که با قدرت کوبنده، زندان اشباح رو شکسته بودم و اون يکي از زنداني‌هايي بود که آزاد شد.
در اين چند سال اتفاقات زيادي افتاده بود. آيا اکنون اون در کدوم جبهه بود؟ آيا با دو همراه ديگرش اومده بود تا کار نيمه تمام سايه‌هاي سنگين رو به انجام برسونه؟ ترس غير معمولي که دچارش شده بودم، نمي‌تونست به خاطر حضور اون باشه.
به لبخندي که به لب داشت، اعتماد کردم و به سمتش حرکت کردم. مه، هنوز اونقدر سنگين نبود که نتونم حضور صدها همراه اونو در پشت سرش حس نکنم. صدها نفر که عمري به درازاي عمر تمامي بشر داشتند. در دامنه کوه، در صف‌هاي منظم قرار گرفته بودن. نوري که از پيکرشون به اطراف ساطع مي‌شد، هر گونه حدس و گماني رو که اونا برده‌ي تاريکي شده باشن، از بين برده بود. در هر حال، اين معما خيلي زود حل شد. از صداي فس فس حرکت سايه‌هاي سنگين، حضور اشباح مزدور رو که از دامنه‌ي مردي بمردي تا دشت‌هاي نونل پراکنده بودن، درک کردم.
- ايليا
- اين، جنگ ماست پسرم، براي ما دعا کن.
- که اينطور، البته دعا مي‌کنم و در کنار شما مي‌جنگم.
- نه پسرم، اين مبارزه‌اي بين آدم‌ها نيست و اين‌ها که اين جا جمع شدن، هرگز به اين فکر نمي‌کنن که قهرماني بياد و به جاي اونا بجنگه.
- اما اون‌ها دشمن مشترک مان، ما از اونا ضربه‌هاي زيادي خورديم.
- قبول که دشمن مشترک ماهان، اما نوع دشمني ما با هم فرق مي‌کنه. براي شما اونا يه مشت مزدورن که چاره‌اي جز اطاعت ندارن، دشمن واقعي‌ي شما، از جنس خود شماست.
- اما در هر جنگي، طرفين، سعي مي‌کنن تا با مسلح شدن به انواع سلاح‌ها و مهارت‌ها، پيروزي‌شون رو تضمين کنن.
- در هر مبارزه‌اي اگه شجاعت مبارزين نباشه، داشتن هيچ سلاحي سودمند نيست. تو مي‌خواي به جاي گروه ما بجنگي، اما وقتي که تو نباشي چي؟ آيا اين بدترين بلايي که سر آدمها اومده نيست؟ انتظار ظهور يک قهرمان؟، آدمها حاضر نيستن از هيچ چيزشون بگذرن. عشق، وفاداري، فداکاري، عزت نفس، غرور... اين‌ها همه واژه‌هايي هستن که فقط تو شعر شاعرا و قصه مادربزرگا ميشه اونا رو ديد.
- اما اينا به خاطر تاثير سنگين اشباح تاريکيه.
- نه، سايه‌هاي سنگين بر شما اونقدرها تاثير ندارن که همه‌ي تقصيرها رو گردن اونا مي‌ندازي، اگه اسير ترس و تاريکي شدين، به اين دليل بوده که هرگز خودتون رو باور نکردين. قهرمان، قهرمان، قهرمان، وقتي که قهرماني رو در وجود شخص ديگه‌اي جستجو مي‌کنين، اين کلمه، احمقانه‌ترين واژه‌ايه که ساختين.
- ايليا، فرصت زيادي نمونده، هر لحظه درگيري شروع مي‌شه. (ديگه داشتم التماس مي‌کردم)
يادمه که ايليا فقط لبخند زد. قبل از اين که به طرف گروهش برگرده، به نجوا چيزي به يکي از همراهاش گفت، سپس رو به من کرد، سموييل تو رو به جاي امني مي‌بره، باهاش برو و شاهد دليري ما باش... (ادامه دارد)

--------------------------------
شب آمد، مرا وقت غريدن است
گه كار و هنگام گرديدن است
به من تنگ كرده جهان، جاي را
از اين بيشه بيرون كشم، پاي را
حرام است خواب.
بر آرم تن زردگون زين مغاك
بغرم بغريدني هولناك
كه ريزد ز هم، كوهساران همه
بلرزد تن جويباران همه
نگردند شاد.
نگويند تا شير خوابيده است
دو چشم وي امشب نتابيده است
بترسيده است از خيال ستيز
نهاده ز هنگامه پا در گريز
نهم پاي پيش.
منم شير، ‌سلطان جانوران
سر دفتر خيل جنگ آوران
كه تا مادرم در زمانه بزاد
بغريد و غريدنم ياد داد
نه ناليدنم.
بپا خاست، ‌برخاستم در زمن
ز جا جست، جستم چو او نيز من
خراميد سنگين، به دنبال او
بياموختم، از وي احوال او
خرامان شدم.
برون كردم اين چنگ فولاد را
كه آماده ام روز بيداد را
درخشيد چشم غضبناك من
گواهي بداد از دل پاك من
كه تا من منم،
به وحشت بر خصم ننهم قدم
نيايد مرا پشت و كوپال، خم
مرا مادر مهربان از خرد
چو مي خواست بي باك بار آورد
ز خود دور ساخت.
رها كرد تا يكه تازي كنم
سرافرازم و سرفرازي كنم
نبوده به هنگام طوفان و برف
به سر بر مرا بند و ديوار و سقف
بدين گونه نيز،
نبوده ست هنگام حمله وري
به سر بر مرا ياوري ، مادري
دلير اندر اين سان چو تنها شدم
همه جاي قهار و يكتا شدم
شدم نره شير ...
                ***
... روم زين گذر اندكي پيشتر
ببينم چه مي‌آيدم در نظر
اگر بگذرم از ميان دره
ببينم همه چيزها يكسره
ولي بهتر آنك،
از اين ره شوم، گرچه تاريك هست
همه خارزار است و باريك هست
ز تاريكيم بس خوش آيد همي
كه تا وقت كين از نظرها كمي
بمانم نهان ...
                 ***
... از اين دم ببخشيدتان شير نر
بخوابيد اي روبهان بيشتر
كه در ره دگر يك همآورد نيست
بجز جانورهاي دلسرد نيست
گه خفتن است.
همه آرزوي محال شما
به خواب است و در خواب گردد روا
بخوابيد تا بگذرند از نظر
بناميد آن خواب ها را هنر
ز بي چارگي.
بخوابيد ايندم كه آلام شير
نه دارو پذيرد ز مشتي اسير
فكندن هر آن را كه در بندگي است
مرا مايه‌ي ننگ و شرمندگي است
شما بنده‌ايد...

(نيما يوشيج)
-----------------------------------

2نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384   توسط مانی جوادی | 
اينجا خيلي تاريک و سرده
اي آدم، اي حوا، دلم خيلي براتون تنگ شده، ميشه برگردم؟
اي آدم، اي پدر، ميشه دوباره کنارت بشينم، صدام بزني، ته تغاري؟ اي حوا، اي مادر، ميشه دوباره منو بغل کني، با انگشتات اشکامو پاک کني، با موهات بازي کنم؟ دلم گرفته، مي‌خوام برگردم.
يادته اون بار که خورشيد داشت غروب مي‌کرد، جيغ زدم، اون رفت، اون رفت، تو گفتي، آخ اي کودک خنگ من، اون رفت اما دوباره مياد و من در حالي‌ که نمي‌تونستم لبامو بخاطر گريه‌اي که مي‌کردم جمع کنم، گفتم، اگه اينبار نيومد چي؟ و تو هيچ جوابي نداشتي که به پسر خنگت بدي.
حالا با اين که من اونقدر کودک نيستم که تو بتوني با دستاي ظريفت همه‌ي صورتم رو بپوشوني، اما هنوز اونقدر خنگم که از فکر اين که شايد خورشيد دوباره بيرون نياد، دارم دق مي‌کنم.
احساس مي‌کنم منو فراموش کردين، اما من...

-------------------------------------
ديد احمد را ابوجهل و بگفت
زشت نقشي کز بني‌هاشم شکفت
گفت احمد مر ورا که راستي
راست گفتي، گرچه کاژ افزاستي
ديد بوبکرش، بگفت اي آفتاب
ني ز شرقي ني ز غربي، خوش بتاب
گفت احمد، راست گفتي اي عزيز
اي رهيده تو ز دنياي نچيز
حاضران گفتند اي شه، هر دو را
راست گو گفتي دو ضد گو را، چرا؟
گفت من آيينه‌ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بيند، که هست

(مثنوي معنوي-مولوي)
-------------------------------------

2نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384   توسط مانی جوادی | 
يک سال گذشت
سال پيش در چنين روزي، در چه جاي تنگ و تاريکي بودم که هنوز هم نور چشمام رو ميزنه.
چه يادگاري ها که بر ديوارها نوشتم و چوب خط ها که کشيدم. "امروز هم گذشت و صداي پايي که مياد، مژده آور آزادي نيست"، با خود مي انديشيدم.
من هنوز بيدارم.

------------------------------
اندک اندک جمع مستان مي رسند
اندک اندک مي پرستان مي رسند
دلنوازان ناز نازان در رهند
گلعذاران از گلستان مي رسند

(مولوي)
------------------------------

2نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
او مرا مي‏خواند (قسمت ششم)
شنلي رو که روي من افتاده بود از خودم جدا کردم و موقعيت جديدي رو که در اون قرار گرفته بودم بررسي کردم. فورا به کم هوش بودن اشباح تاريکي پي بردم چون خيلي ابلهانه ميداني رو که براي مبارزه انتخاب کرده بودن، جايي بود که من تمام پستي و بلندي هاش رو حتي بهتر از خطوط کف دستم مي‏شناختم.
از ترکيب رنگهاشون و از تجربه شنل مي‏دونستم که اونا چه جور اشباحي هستن. مهم‏ترين اسلحه‏اي که در اختيار دارن ايجاد ترس و وحشته، مي‏ترسي اما نمي دوني از چه چيز. يک هاله سنگين هميشه در دور و برت حس مي‏کني، نمي‏توني شاد باشي، نمي‏توني بخندي و نمي‏توني اوضاع رو تغيير بدي، وقتي در شرايط ناجوري قرار مي‏گيري، بدنت شروع مي‏کنه به لرزيدن و از دست خودت عصباني مي‏شي نمي‏توني خودت رو کنترل کني و بيشتر عصبي مي‏شي. مدت‏هاست که سايه اونها رو دور و بر آدما مي‏بينم. نکته‏اي که هست اينه که اين اشباح به تنهايي نمي‏تونن تصميم بگيرن، در واقع به خاطر هوش کم، قادر به اينکار نيستن. من به اونا ميگم سايه‏هاي سنگين، اما ماهيتا، اونا در دسته اشباح مزدور طبقه بندي مي‏شن.
در سه طرفم موضع گرفته بودن. وحشت اونا از من، بيشتر از ترس من از اونا بود. کم کم به من نزديک مي‏شدن و من از تنها طرفي که باز بود عقب نشيني مي‏کردم. مي‏تونستم با حلقه‏هاي آتشيني که در دلم پنهان کرده بودم براشون جهنمي سوزان درست کنم، اما از من قول گرفته بود که تا موعد نرسيده از اونا استفاده نکنم. مي‏تونستم از هديه‏ي مرگ استفاده کنم، هيچ کس منو از اون منع نکرده بود. قدرتي مخوف که در برابر اون، حسي که در طرف ايجاد مي‏شه اينه که داره زير پا له مي‏شه، صداي خرد شدن استخوان‏هاش رو مي‏شنوه با هر گام که بر مي‏داري آرزو مي‏کنه که اي کاش پات رو روي زمين نذاري، هيچ چيز در برابر قدم زدن اين جوري پابرجا نمي‏مونه.
با اين حال تصميم گرفتم که صبر کنم چون به هيچ عنوان معلوم نبود که فقط با همين عده طرف باشم و هنوز در استفاده مجدد از قدرت کوبنده مهارت لازم رو نداشتم در ضمن اين که صداي جيغي که از استاد حسيني نسب ياد گرفته بودم شايد براي گيج کردن اينها کافي بود و اين رو به عنوان يک اصل پذيرفته بودم که فعلا هر چه کمتر جلب توجه کنم براي همه بهتره.
به هر حال اونا ظاهرا قصد حمله نداشتن و اين طور بر مي‏اومد که دارن منو به سمت خاصي هدايت مي‏کنن. کنجکاوي هميشه بدترين نقطه ضعف من بود و مي‏خواستم منظورشون رو بفهمم و صد البته مراقب بودم از جاهايي که مي‏شناختم خيلي دور نشم.
به محوطه سنگلاخي رسيديم، نيمه شبح، نيمه واقعي. حس مي‏کردم که نمي‏تونم زياد شناور باقي بمونم و گام‏هاي بيشتري روي زمين بر مي‏داشتم.
همه چيز معلوم شده بود اين جا زنداني بود که سايه هاي سنگين نگهبانش بودن. اونا تحت تسلط کيا بودن؟ هنوز نمي‏دونستم. آيا همون وقت نبود که رابطه عجيب طلسم و مسلط رو فهميده بودم؟ اونا هر چيزي يا هر کسي رو که ذاتا مي‏تونست مانع اجراي تسلط کامل‏شون بشه تحت مراقبت گرفته بودن، اما چرا من؟ اونا از يک رهگذر جاده‏هاي خاموش چي مي‏خواستن؟ من چه خطري براشون داشتم؟
ظاهرا براي من هزينه کمي رو در نظر گرفته بودن و منو خيلي دست کم گرفته بودن. اين براي من موفقيت بزرگي بود، مخفي بودن تا موعد مقرر يک برتري به حساب مياد.
آيا بايد اجازه مي‏دادم منو در اختيار بگيرن؟ آيا هر وقت که اراده مي‏کردم مي‏تونستم از اون جا بيرون برم؟ يا اينکه حتي به قيمت آشکار شدن عهد هم که شده، بايد با اونها مي‏جنگيدم؟ در اين صورت بايد همه‏شون نابود مي‏شدن و نابودي اونا بايد تا مدت‏ها (ظاهرا تا الان که دارم تعريف مي‏کنم) به عنوان يک علامت سوال براي ارباباشون باقي مي‏موند.
درست جلوي محوطه زندان‏ها، ايستادم. دست راستم رو بالا بردم (اشباح، انگار که از خوابي بيدار شده باشن، يکه خوردن، اما بعضي‏هاشون هنوز نفهميده بودن که قراره چه اتفاقي بيفته و براي خودشون بالا و در کمرکش تپه‏ها پرسه ميزدن)، دست راستم رو بالا بردم و در حالي که پاي چپم رو محکم به زمين مي‏کوبيدم فرياد کشيدم، منم، من...
زندان شکست و زنداني‏ها به هر سو پراکنده شدن، چيزي مانع مي‏شد که متوجه حضور من بشن، به غير از مام ايليا.
سال ها پيش، وقتي که مادرم مي‏خواست من به دنيا نيام، مام ايليا سوار بر اسب سياهش به خواب مادرم اومده بود و با نهيب پر هيبتش مادرم رو ترسونده بود.
خيلي پير شده بود، موهاي بلندش کاملا سفيد شده بودن، نگاهي به من انداخت و رفت. موقع دور شدنش، به وضوح ديدم که دو نور قرمز و آبي، ترکيب بنفش رنگ اندامش رو مي‏ساخت.
حالا، سه توده به رنگ بنفش، با چشم‏هايي که نور زرد رنگ نااميد کننده‏اي رو از خودشون ساطع مي‏کردن، روبروي من ايستاده بودن و من، با يادآوري روياي سال‏ها پيش، مي‏دونستم که يکي از اونا، مام ايليا، همون زن بلند قد سياهپوشيه که جون منو نجات داده بود... (ادامه دارد)

-----------------------------------------
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
(حافظ شيرازي)
-----------------------------------------

2نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
فيلترينگ
مهندس کاظمي رو از وقتي که روي سيستم‏هاي اتوماسيون اداري کار مي‏کرد يعني از حدود هفت سال پيش، مي‏شناسم. در اون زمان ايشان مجذوب نکات و ظرافت‏هاي سيستم‏هاي تحت وب شده بود و خلاصه اينکه برو و بيايي در اين زمينه با هم داشتيم. تا اينجا که چيز مشکوکي ديده نمي‏شه، اما اينو داشته باشيد، اين آقا چند وقتيه که رئيس يکي از سازمان‏هاي وابسته به شهرداري شده. خب که چي؟ بله عرض مي‏کنم.
چند وقت پيش ازم خواست که به محل کارش برم و در يک زمينه کاري اگه به توافق رسيديم با هم قراردادي ببنديم. منم از خدا خواسته توي اين کساد کار و بازار بي‏رونق، گفتم برم و بالاخره ببينيم چي مي‏شه.
- سلام
- سلام، سلام، به به ماني خان، يادي از ما نمي‏کني، چه خبر از وب؟
- اي بدک نيست، اما خيلي از سازمان‏ها و شرکت‏ها غير از وب سايت و ارسال-دريافت ميل، شناخت ديگه‏اي از وب ندارن و هنوز بازار وب پروگرامينگ، گرم نيست.
- بله، درست گفتي ولي تا اونجايي که من در جريانم، از خيلي از کشورهاي منطقه جلوتريم.
- کاملا صحيحه ما از افغانستان جلوتر بوديم اما حالا نه!
- کم لطفي نفرماييد، ببينيد ما توي همين سازمان که مديريتش با منه، يک تيم خيلي قوي رو جمع کرديم و داريم توي همين زمينه کار مي‏کنيم.
- بله از بچه‏ها شنيدم، اما نفهميدم ارتباط شهرداري با دانش وب پروگرامينگ چيه؟
- خب، براي کار ما بودجه خيلي زيادي در نظر گرفته شده و آقايون خيلي علاقه‏مندن که اين کاري که به ما محول کردن، به نتيجه برسه
- البته منم براي شما آرزوي موفقيت مي‏کنم در ضمن اينکه در زمينه دولت الکترونيک، سيستم‏هاي پورتال، آموزش الکترونيک و مسائلي از اين دست، مي‏تونين روي کمک من و شرکت ما حساب کنيد
- متشکرم ولي ما در اين زمينه‏ها کار نمي‏کنيم
- توضيح بفرماييد
- ما در مورد فيلترينگ کار مي‏کنيم
- ؟!
- ما قصد داريم سيستمي تهيه کنيم که اولا در سراسر کشور پياده بشه و ثانيا نشه اونو به هيچ طريقي دور زد.
- آقاي کاظمي؟
- نه ببين اگه بخواي من مي‏تونم برات ثابت کنم که فيلترينگ کاملا ضروريه
- راستي؟ خب ثابت کنيد
- اين خيلي طبيعيه که بايد سايت‏هاي ضد اخلاقي رو بست
- از نظر من طبيعي نيست
- يعني شما عقيده دارين که ما اجازه بديم بچه‏هامون وارد سايت‏هاي مستهجن بشن؟
- اشکالي داره؟
- سراپا اشکاله، فرهنگ مون رو از دست مي‏ديم، اخلاق‏مون رو از دست مي‏ديم، تبديل مي‏شيم به يه سري آدم‏هاي هرزه و بي‏مصرف، نکنه دوباره مي‏خواي بپرسي اشکالي داره؟!
- نه ولي مي‏خوام بدونم بر پايه کدوم بررسي و تحقيقي به اين نتيجه رسيدين؟ تازه اگه مشکلتون اينه که بچه‏هاتون وارد سايت‏هاي غير مجاز مي‏شن، مي‏تونين مرورگرتون رو طوري تنظيم کنين که اين اتفاق نيفته! مشکل شما سايت‏هاي مستهجن نيست شما از جريان بي‏پرواي اطلاعات وحشت دارين.
- حالا من خيلي زمان در اختيار ندارم که بخوام برات توضيح بدم، تازه تا همين جاش هم خيلي حرف زديم و اين پستت طولاني شده، به فکر خواننده‏هات هم باش! حرف آخر من اينکه اگه با ما همکاري کني پول خوبي توش هست.
- نه، من صد در صد با هر نوع سانسوري بر روي وب مخالفم و اگه يه روزي پروژه فيلترينگتون شکست خورد، اين نصيحت رو از من به ياد داشته باشين که استاد، حداقل يک فن رو براي خودش نگه داشته!
- جدي؟
- خداحافظ

-------------------------------------
ملت عشق از همه دين‏ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب، خداست
(مولوي)
-------------------------------------

2نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
او مرا مي‏خواند (قسمت پنجم)
سه توده به رنگ بنفش، با چشم‏هايي که نور زرد رنگ نااميدکننده‏اي رو از خودشون ساطع مي‏کردن، روبروي من ايستاده بودن. نه قدرت فرياد کشيدن داشتم، نه توان مبارزه و نه شهامت فرار.
نيروي شگفت‏انگيزي از پايين‏ترين قسمت جسم‏شون، اگه بشه اونو جسم ناميد، همه‏ي اطراف رو تحت تاثير قرار داده بود و طبيعت دور و بر رو در اختيار خودش گرفته بود. هيچ حرکتي از هيچ جايي، مشاهده نمي‏شد. نه باد، نه مه، نه سرما و نه گرما. شايد من، مابين توقف زمان و تاثيرش بر مکان، معلق مونده بودم، شايد من، در افسون تلاقي آبي و قرمز وجودشون، گير افتاده بودم. خيلي عجيب بود، احساسي که داشتم رو قبلا توي روياهام تجربه کرده بودم.
شب سردي بود اون پنج شنبه که به خوابگاه اميرآباد رفته بودم تا به دوستام سر بزنم. تموم راه رو از خوابگاه خودمون در محوطه دانشگاه علم و صنعت تا خوابگاه اميرآباد دانشگاه تهران، از سرما لرزيده بودم. نگهبوناي خوابگاه، بس که به اونجا رفته بودم منو مي‏شناختن، براي همين، بدون سوال و جواب و فقط با احوالپرسي و چاق سلامتي، وارد محوطه خوابگاه شدم.
سينماي کوي انگار فيلم قشنگي گذاشته بود و بچه‏هاي زيادي اونجا صف کشيده بودن اما سلف سرويس خلوت بود. احتمالا خيلي‏ها براي پنج‏شنبه و جمعه رفته بودن پيش خونواده‏هاشون. چند تا از بر و بچه‏هاي رشته ادبيات که بعضي‏هاشون رو ميشناختم، پيژامه به پا با يه توپ لاکي، فوتبال بازي مي‏کردن. به ساختمون بچه‏هاي پزشکي رسيدم، مجيد صفاييان، که تازه استيجري رو گذرونده بود از ته راهرو داشت به من نزديک مي‏شد. ظرف‏ها رو شسته بود و مي‏خواست به سلف بره و از اونجايي که مي‏دونست من ميام، يه ژتون اضافه تهيه کرده بود.
توي اطاق يه تخت دو طبقه بود که طبقه اولش جاي علي اسفندياري بود و طبقه دومش جاي مجيد، حسن ظاهري با اينکه مهندسي مکانيک مي‏خوند اما از ساختمون فني‏ها خودش رو به اينجا منتقل کرده بود. اون روي زمين مي‏خوابيد.
شام رو خورده بوديم و حسن سه تارش رو کوک مي‏کرد. اسفنديار، کنار پنجره نشسته بود و کتاب گيتون رو ورق مي‏زد. من و مجيد، رو لبه طبقه دوم تخت نشسته بوديم و پاهامون رو آويزون کرده بوديم. سيگارهامون روشن بود. ليوان چايي هنوز داغ بود ولي چايي داغ بين پک زدن‏هاي سيگار خيلي مي‏چسبيد. حسن، زرد مليجه رو ميزد و من داشتم به تفاوت سنتور با سه‏تار فکر مي‏کردم.
حسن با ظرافت تمام، سه تا از انگشتاشو ثابت نگه داشته بود و با انگشت اشاره، با نرمي و اعتماد به نفس، به سيم‏ها ضربه مي‏زد. ناخن انگشتش رو بلند کرده بود.
هر سيمي که به صدا در مي‏اومد، رشته‏هايي نامرئي از وجودم رو به ارتعاش در مي‏آورد. حرف زدنم متوقف شده بود و به قول مجيد، دوباره اسير اون احساس شيفتگي‏اي شده بودم که اونو وادار مي‏کرد با کتاب آناتومي اسفنديار، بکوبه تو فرق سر من.
موقع خواب مي‏دونستم که روياهاي سرزمين‏هاي دوردست، به سراغم ميان. روياي "يک پيغام براي يکي مثل من" رو اون شب ديده بودم...
بعد از اينکه بچه‏ها رو با اين قول که دوباره اونا رو با خودم مي‏برم تا دنياهاي سوي راست رو تجربه کنن، به دنيا برگردوندم. خودم به سمت سرچشمه رودي که از بالا مي‏اومد حرکت کردم. هيچ وقت از اين سوي جاده‏ي از دنيا رفتگان خوشم نمي‏اومد اما حالا که اومده بودم فرصتي بود تا دروازه‏هاي نوزده گانه‏ي يک طرفه رو از نزديک ببينم.
حضور چيزي توي اطاق، رويامو ضعيف کرده بود. چيزي بود که اونجا پرسه مي‏زد و من شرارت رو در اون حس مي‏کردم. براي بازگشت وضوح به رويام و راحت شدن خيالم از اينکه ناخواسته موجودي به رمز و راز خروج از جاده‏ي از دنيا رفتگان واقف نشه، بايد بيرونش مي‏کردم. خيلي ضعيف و ترسو به نظر مي‏رسيد. پا به فرار گذاشت، منم دنبالش کردم. شنلي بلند پوشيده بود و وقتي تعقيبش مي‏کردم از اون جدا شد و به روي خودم افتاد. نحسي‏ي رذالت، خباثت، شرارت، خيانت، دروغ، ناپاکي، حسادت، نااميدي، نفاق و دورويي و چه احساس‏هاي شوم ديگري که از توصيف کردنشون عاجزم، نفسم رو بند آورده بود و اون موجودي که چنان وحشت زده پا به فرار گذاشته بود، حالا خودش رو براي يورش به من، آماده مي‏کرد. جيغي کشيد که تموم بند بند وجودم رو لرزوند، خنده نفرت‏آورش، در هوا پيچيد و ده‏ها صداي ديگه، باهاش هم آواز شدن. صداي خنده‏هاي زوزه مانند از همه طرف مي‏اومد. اون تنها نبود... (ادامه دارد)

- سينه چاک هم داستانش رو شروع کرده، شايد ماجراهامون يک جايي با هم تلاقي کنن!

- بلاگ رولينگ رو فيلتر کردن، براي همين دوباره ليستم رو به ترتيب پارتي بازي و حروف الفبا از نو ساختم. دوستاني که لينکشون جا افتاده و يا اصلا از اول نبود ولي دوست دارن تو ليست باشن، چه سياسي‏هاش از چپ چپ تا چپ و ميانه و راست و راست راست و غيره و چه غير سياسي‏ها از طنز و شعر و ادبيات و فرهنگ و روزمره و حالا هرچي، توي اين پست و پستاي بعدي با اين جمله که "لينک منو اضافه کن تا حالت جا بياد!"، به من اطلاع بدن. در اولين فرصت حتما اقدام مي‏کنم انشاالله.

----------------------------------
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک، نبردند برون
گفتند فسانه‏اي و در خواب شدند

-------
گردون، نگري ز قد فرسوده‏ي ماست
جيحون، اثري ز اشک پالوده‏ي ماست
دوزخ، شرري ز رنج بيهوده‏ي ماست
فردوس، دمي ز وقت آسوده‏ي ماست

-------
(خيام)
----------------------------------

2نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
ايراني‌ترين ايرانيان
- من نگران کردهاي کشورم هستم.
آنهايي که از شريف‌ترين، غيورترين، باهوش‌ترين، مهربان‌ترين و دوست داشتني‌ترين اقوام اين سرزمين هستند. اون‌ها تاج سر ما و افتخار اصيل ما هستند. برادر مهربان من، خواهر زيبا روي من، خدا پشت و پناه تو باد.

- آيا گمان کرديد خدا، که به شما چشم داده تا ببينيد و گوش داده تا بشنويد، خود نمي‌بيند و نمي‌شنود؟!

-----------------------------------
اگر در پايان سفر، اينجا مي‌آرامم
مدفون در اعماق تاريکي،
در پس همه برج‌هاي بلند
در پس همه کوه‌هاي پر شيب
بر فراز همه سايه‌ها، خورشيد مي‌راند
و ستاره‌ها تا ابد در آسمان مي‌درخشند
نخواهم گفت که کار روز تمام است
و ستاره‌ها را وداع نخواهم گفت...

(ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه - جي. آر. آر. تالکين)
-------------------------------------

2نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
او مرا مي‏خواند (قسمت چهارم)
از "آرس تخت" شروع کرده بودم، از سرزمين خداي افسانه‏اي جنگ، پس از اون از "سيو گردن" و "سه تيجه" گذشتم و به "کرف" رسيدم. به "لاله کوه" رفتم، "نسو" (جايي که هميشه در سايه ست) رو ترک کردم و در "خورتو" (جايي که خورشيد هميشه نورش رو بر اون مي‏تابونه) بر روي "قبر ضحاک" نشستم و منتظر موندم تا هوا کمي تاريک بشه، در دره‏هاي بين "درازمرث" و "خورتو"، از کوره راهي که به "سنگ نو" (نو يعني چشمه) مي‏رسيد به سمت "زن گرجي" بالا رفتم.
هوا کاملا تاريک شده بود، از گردنه "مردي بمردي" رد شدم و حالا بين صخره‏هاي بزرگ و پرتگاه‏هاي عميق "دو سنگ" بودم. طبق افسانه‏هاي قديم، کيومرث، اوشهنگ پيشداد، تهومرث (طهمورث؟)، جم شاد، آژي دهاک (ضحاک) و فريدون، در کوه‏هاي البرز قلعه‏هايي ساخته بودن و به عنوان آخرين پناهگاه از اونا استفاده مي‏کردن.
همه جا تاريک بود و تنها صداي پاي باد که بي هدف و به آهستگي در همه سو از همه سو در حرکت بود، شنيده مي‏شد. ستاره‏ها با چشمک‏زدن‏هاي وهم آورشون، بيشتر به ترس مرموزي که از سکوت و تاريکي ناشي مي‏شد، دامن مي‏زدن. ماه نبود و سنگ‏ها و صخره‏هاي برافراشته مانند هيولاهاي افسانه‏هاي قديم، دور و برم رو احاطه کرده بودن.بينايي و شنوايي، خودبخود، به منتها درجه دقت و تمرکز رسيده بودن و حتي دورترين صداها و کمترين روشنايي در دوردست‏ها، تا سرحد جنون، باعث تحريک اونا مي‏شدن. گوش‏هام مرتب کشيده و تيز مي‏شدن. صداي باد، خاموش شده بود و با اينکه آسمون صاف بود اما بر سطح زمين، تکه‏هاي ابر از همه سو، روي کوه‏ها، آروم غلت مي‏خوردن و کم کم دور و برم رو، مه، احاطه مي‏کرد.
مه همه جا رو پر کرده بود و سنگيني تاريکي و سياهي شب، بيشتر مي‏شد. ايستادم تا موقعيت رو بررسي کنم و کمي هم استراحت کرده باشم. باد از پشت سرم دوباره شروع به حرکت کرد و با حرکت خودش، صداي همه‏ي چيزايي که نمي‏ديدم رو به گوش من مي‏رسوند. انگار کوه‏ها‏ و دره‏ها و صخره‏ها و سنگ‏ها و همه چي، از پشت سرم به من نزديک مي‏شدن. عرق سردي تنم رو پوشونده بود و انتظار حمله‏ي ناشناخته‏اي، منو در جاي خودم، ميخکوب کرده بود. به آرومي برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. سه جفت چشم، با نور زرد پريده رنگ در حال مرگ، به من خيره شده بودن... (ادامه دارد)

-------------------------------
اي قضات، شما که دم از انصاف مي‏زنيد، چرا خود عادلانه قضاوت نمي‏کنيد؟
شما در فکر خود نقشه‏هاي پليد مي‏کشيد و در سرزمين خود، مرتکب ظلم و جنايت مي‏شويد...
(مزامير-داود پيامبر)
-------------------------------

2نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
مگسک کج!
- گنجي زنده يا مرده؟ شعر:
تو مکن تهديدم از کشتن که من       تـشـنه‌ي زارم به خـون خـويشتن
اي حريــفان مــن از آنـها نيستم       کز خــــيالاتي در ايـن ره ايــــستم
مـن چو اسماعــيليانم بي حـذر       بـل چــو اســـــماعيـل آزادم ز سـر
هيـــن مـرا بـگذار اي بـگزيـده دار       تا رســـن بـازي کـنم منصـــــور وار
گـر شـديد اندر نصيــحت جبرييل       مي‌نخواهد غــوث در آتش خليـــل
جبـرييــــلا رو کـه مـن افـــروخـته       بهترم چون عــود و عــنبر سوخــته
جبـرييــــلا گر چه ياري مـي‌کني       چـــون بـرادر پـاس داري مـــي‌کني
اي بــــــرادر مـن بـر آذر چـابــکم       من نه آن جانم که گردم بيش و کم (مثنوي معنوي)

- قرار نبود اونا (ميگن بشقاب پرنده بود) تو روسيه فرود بيان، که اومدن، قرار نبود صاعقه به گلستان بزنه، که زد، قرار نبود فهد بميره، که مرد!
فکر کنم بعد از سه بار تير انداختن، ديگه براي هر تيراندازي بايد همه چي تنظيم باشه! پس بزن بريم... شعر:
تو همان کن که کند خورشيد شرق       با نفاق و حيله و دزدي و زرق (مثنوي معنوي)

- ميگن داشتن بمب اتمي براي بعضي کشورهاي گرفتار استعمار نو، خوبه، چون اگه دشمن بد بينديشه پدرش رو در ميارن! شعر:
کنده‌اي را لوطي‌اي در خانه برد       سرنگون افکندش و در وي فــشرد!
بر ميانش خنجري ديد آن لعيـن       پس بگفتش بر ميانت چيست اين؟
گفت آنکو با من ار يک بدمـنش       بـد بينـديشـــــد! بـدرم اشکمــــش
گفت لوطي حمدلله را که مـــن       بد نينـديشيـــــده‌ام بـا تـو بـه فـــن! (مثنوي معنوي)

- آقاي خاتمي فرمودن که گنجي خودش مقصره! بيت:
ما مريديم و تو مـرشد، پيــــر ما       ساعتي بنشين به روي؟ صندلي! (ناشناس!)

------------------------------
...
باد کشتي را به گردابي فکند
گفت کشتيبان بدان نحوي بلند
هيچ داني آشنا کردن؟ بگو
گفت ني اي خوش جواب خوبرو
گفت کل عمرت اي نحوي فناست
زانکه کشتي غرق در گرداب‌هاست!
(مثنوي معنوي)
------------------------------

2نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان
چقدر خوبه اگه اکبر گنجي آزاد بشه.
2نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384   توسط مانی جوادی | 
او مرا مي‌خواند (قسمت سوم)
دوست داشتم وقتي که تاريکي همه جا رو فرا گرفته، حرکتم رو از سر بگيرم، ولي هنوز، با اين که تکه‌هاي کوچيک و بزرگ ابر در سراسر آسمون غروب پخش بود، هوا کمي روشن بود. منتظر موندم و در حالي که روي سنگ فبر ضحاک دراز کشيده بودم، دوست داشتم ماجراهاي اون زمان رو با چشم خودم ميديدم و نظاره مي کردم، اينطور قصد کردم.
مي‌ديدم. در تمام کوهستان، مردها و زن‌ها رو مي‌ديدم که چند نفر چند نفر، گرد همديگه، همه جا پخش بودن. غروب بود و چوپان‌ها، پيشه‌ورا، کاهنا، سربازا، سردارا، از همه جور مردمي که اونجا جمع شده بودن و منتظر بودن تا ببينن تکليف پادشاهي بالاخره چي ميشه، آتيش‌هايي برپا کرده بودن. مدعياي زيادي براي تاج و تخت اومده بودن اما شوراي کاهنا و ريش سفيدا، همه رو يکي يکي و چندتا، رد مي‌کردن، اونا از آزمايش‌هاي اينا، رد مي‌شدن. در گيرودار بحث و جدل مدعيا و داد و قال اونا و سر و صداي جمعيت، يهو، يه پسر چوپان با چالاکي، صاف رفت و روي تخت پادشاهي که اونجا گذاشته بودن، نشست.
ادعا مي‌کرد که از تبار پادشاهاست و مامور کشتن او با نافرماني از آژيدهاک، اونو به مرد چوپاني سپرده. در هر حال اون روي تخت پادشاهي نشسته بود و ديگه کار از کار گذشته بود. دشت و دامنه کوه‌ها و روي تپه‌ها و کنار دره‌ها، مردم با دست‌هاي برافراشته، غريو درودها و زنده بادها رو سر دادن. فريدون پادشاه شد، به همين سادگي.
لاله کوه، کوهي که سمت راست من بود و گرگ‌ها از اون جا اومده بودن، اين ماجرا رو در خاطرش سپرده و جايي که به اون ميگن شاه نشين، بر گردنه غربي لاله کوه، هنوز دستخوش کند و کاو دزدان گنجه.
بعدها در کوه‌هاي سمت چپ و کمي بالاتر از اونجا که من بودم، فريدون کاخي ساخت که خرابه‌هاش هنوز هم هست و به زودي بعد از تاريک شدن کامل هوا، به اونجا مي‌رفتم، نزديک پناهگاه سوم قله دماوند... (ادامه دارد)

--------------------------------
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه
داسي سرد
بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمکان به هياهوي،
شمشير در پرندگان نهادند
ماه
بر نيامد.

(محاق - احمد شاملو)
--------------------------------

2نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384   توسط مانی جوادی |